اسکیمِ بینقص. اسکنِ بینقص. کلیدواژهی غلط. کلِ سوال از دست رفت.
یک دانشجو داشتم به اسم حسام. مهارتش توی اسکن کاملا اوکی بود — تو همان چند ثانیهی اول میرسید به آن پاراگرافی که میخواست. اسکیمش هم بد نبود. ولی نمرهی ریدینگش از ۵.۵ بالاتر نمیاومد. سرکلاس نشستم کنارش و دیدم چه میکند. مشکل نه توی اسکن بود، نه توی فهمِ متن. مشکل ۱۴ ثانیه قبلتر بود. حسام صورتِ سوال را میخوند و کلِ سوال رو به یک اندازه مهم میدهید. بعد میرفت سراغ متن و سعی میکرد کلِ سوال را با متن تطبیق بده. توی درسهای قبل بهت گفتم اسکیم و اسکن دو مهارت پایهان. حالا میخواهم یک نکتهای بگویم که تا الان جا انداختیم: هر تکنیکی که توی متن اجرا میکنی، یک ورودی دارد. آن ورودی، آن ۲-۳ کلمهایه که از سوال برمیداری. اگر آن ۲-۳ کلمه غلط باشد، هر تکنیکی که بعدش بیاید بیاثره.
درس هفتمِ ریدینگ آیلتس، راجع به این است که چطور سوال را بخوانی. نه راجع به متن. سوال. توی درس ششم گفتم پارافریز چیست و چرا متنِ ریدینگ تقریبا همیشه با کلمههای متفاوت از سوال نوشته میشود. الان میخواهم بهت بگویم آن چند تا کلمهای که توی سوال هست و نمیتواند پارافریز بشود، گنجِ تو ان. آن کلمهها کلیدواژهت ان. بقیهی کلمهها صدا و سر و صدان. کلِ این درس میخواهد بهت یک مهارت ساده را یاد بده: قبل از اینکه چشمت به متن بخوره، توی سوال نگاه کن و آن ۲-۳ کلمهای که نمیتواند پارافریز بشود را دایره دورش بکش. بعد برو سراغ متن.
چرا هر کلمهای کلیدواژه نیست
کلیدواژه یعنی کلمهای که متن نمیتواند پنهانش کند. بقیهی کلمهها، صرفا کلمهان.
اجازه بده یک مثال نشونت بدم. فرض کن سوال این است: "What did Dr. Marsden discover at Cambridge in 1987?" این سوال نه کلمه دارد. کارِ تو این است که بشینی نگاه کنی ببینی از این نه کلمه، کدومهاش را متن نمیتواند عوض کند. what پارافریز میشود. did صد در صد عوض میشود. discover میتواند بشود found، identified، uncovered. at و in هم که فقط حرف اضافهن. ولی Dr. Marsden، Cambridge و 1987 توی هر متنی همان میمانند که هستن. اسمِ یک آدم را نمیشود با مترادف نوشت. یک سال را نمیشود بازنویسی کرد. یک شهرِ مشخص هم همینطور. این سه تا کلیدواژهی تو ان.
یک عادتِ خطرناک هست که بیشترِ دانشجوها دارند و خودشون خبر ندارند. خط میکشند زیرِ هر کلمهای که مهم به نظر میرسد. مثلا توی همین سوال، خیلیها زیرِ theory of evolution توی یک سوالِ مشابه خط میکشند، چون به نظرشون این عبارت مهمتره. ولی این یک دامه. یک عبارتی مثل theory of evolution توی متن میتواند ده جور دیگر نوشته بشود — evolutionary theory، theory of natural selection، Darwin's framework. ولی Darwin همیشه Darwin میماند. کلیدواژه، کلمهی مهم نیست. کلیدواژه، کلمهی پارافریز-ناپذیره.
From nine words, three keywords · the rest is noise
از این ۹ کلمه، ۶ تاش صدای پسزمینهست — what, did, discover, at, in پارافریز میشوند. سه تاش، اَنکره: یک اسم، یک مکان، یک سال. این سه تا چیزی است که توی متن سرچ میکنی — بقیهش را فراموش کن.
این درس میخواهد یک ترتیب را بهت یاد بده. وقتی به یک سوال نگاه میکنی، باید بدانی توی کلماتش یک سلسله مراتب هست. بعضی کلمهها لایهی اولن — اگر باشن، فقط همونها را میگیری و کارت تمومه. بعضیها لایهی دومن — وقتی لایهی اول نباشه، اینا را میگیری. لایهی سوم برای حدس زدنه نه سرچ. لایهی چهارم برای تایید کردنه. و یک سری کلمه هم اصلا کلیدواژه نیستن، فقط چسبِ جملهان. حالا بیا با هم هر چهار لایه را ببینیم.
لایهی اول — اَنکر، کلمهای که پارافریز نمیشود
اَنکر، کلمهای نیست که مهم به نظر میرسد. اَنکر، کلمهایه که هیچ مترادفی ندارد.
اَنکر اولین چیزی است که توی هر سوال دنبالش میگردی. یک اَنکر معمولا چهار شکل دارد. اسمهای خاص — Darwin، Madagascar، Origin of Species. هر چیزی که با حرفِ بزرگ شروع میشود. سال و تاریخ — 1859، 1972. یک سال، یک سال میماند. هیچ راهی نیست متن بنویسه the year of the publication و این برات حساب نشه. اعداد و واحدهای اندازهگیری — 3.5%، 12 metres، 700 individuals. کلمههای ایتالیک یا تخصصی توی متن — in vivo، phylogenetic. وقتی نویسندهی متن خودش یک کلمه را با ایتالیک متمایز کرده، یعنی دارد بهت میگوید «این کلمه را نشمار توی کلمههای معمولی، این یک برچسبه».
چرا این چهار تا اَنکره؟ چون هیچ کدومشون نمیتوانند جور دیگر نوشته بشوند. یک نفر اگر اسمش Darwinه، توی متنی که دارد از آن آدم حرف میزند، یک جایی Darwin هست. شاید توی بعضی جملهها بشود the naturalist یا the scientist، ولی حداقل یک بار اسم خودش میآید. سال ۱۸۸۹ را هم نمیشود نوشت «در اواخر قرن نوزدهم» و انتظار داشت دانشجو همونو پیدا کند. نویسندهی متن وقتی میخواهد یک سال خاص بگوید، عددِ خود آن سال را مینویسد.
پنج کلمه زیرشون خط کشیده شده. یعنی هیچکدام کلیدواژه نیست. وقتی همه چی مهمه، هیچچیز مهم نیست. توی متن دنبالِ کدومش میگردی؟ سیگنال گم میشود توی نویز.
فقط Darwin را دایره میکشی. این یک کلمهست. توی متن سرچش میکنی، میرسی به آن پاراگراف. بعد جمله را میخوانی. این کارِ ۵ ثانیهست، نه ۵۰.
قسمت خوبِ ماجرا این است که اَنکر، تلهبازی نمیکند. وقتی توی متن میبینیش، میبینیش. چشمت بدون اینکه کلِ پاراگراف را بخواند، روی Darwin قفل میشود. این همان تلهپورتیک که تو میخواهی. اَنکر تلهپورتِ توئه به آن پاراگرافی که جواب توشه. از آن به بعد، بقیهی کلیدواژهها فقط برای تاییدن، نه برای پیدا کردنِ مکان.
لایهی دوم — اسمِ موضوع، باریکترینش را بگیر
وقتی اَنکری وجود ندارد، میروی سراغ اسمِ موضوع. وقتی چند تا اسمِ موضوع وجود دارد، باریکترینش را میگیری. همیشه.
یک دانشجو داشتم که سرکلاس ازم پرسید «اگر سوال اَنکر نداشت چی؟». سوالش این بود: "Why did the company change its logo?". توی این سوال نه اسمِ خاصه، نه سال، نه عدد، نه ایتالیک. ولی دو تا اسمِ موضوع دارد: company و logo. باهاش نشستم و گفتم بیا یک چیزی را حساب کنیم. فرض کن متن راجع به یک شرکته. کلمهی company توی این متن چند بار میآید؟ احتمالا ۳۰ یا ۴۰ بار. کلمهی logo چند بار میآید؟ احتمالا ۲ یا ۳ بار. حالا اگر تو توی متن سرچ کنی company، ۳۰ تا جای مختلف را باید چک کنی. اگر سرچ کنی logo، فقط ۲-۳ جا را چک میکنی — و یکیش جواب توئه.
قانونی که از این مثال در میآید سادست. وقتی توی یک سوال چند تا اسمِ موضوع هست، آن باریکترینش را بگیر. باریکترین یعنی آن اسمی که حوزهی معنایی محدودتری دارد. company یک کلمهی عامه. logo یک کلمهی خاصه. animal عامه، dolphin خاصه. study عامه، experiment یا survey یک پله خاصتره. هر چی کلمهت خاصتر باشد، توی متن کمتر تکرار میشود و سرچ کردنش کمهزینهتره. این یک قانونیه که توی سیستم آموزشی ما هیچوقت نگفتن — توی مدرسههامون یاد گرفتیم کلمههای بزرگ و انتزاعی مهمترن. توی ریدینگ آیلتس کاملا برعکسه. کلمههای ریز و خاص، طلان.
سرچ میکنی company. توی متن ۳۵ بار آمده. سی و پنج جا را باید بخوانی تا ببینی کدومش جوابِ توئه. تا کاری بکنی، وقتت تموم میشود. این یک خطای گسترهس.
سرچ میکنی logo. توی متن ۲ بار آمده. یکیشون جوابِ توئه. هر بار جابهجا میشوی بین این دو تا، ۱۰ ثانیه میشود نه ۱۰ دقیقه.
این قانون فقط مالِ ریدینگ نیست — کلِ زبان همین است. هر چی کلمهت خاصتر، کمتر تکرار میشود. کلِ کارِ تو توی این درس این است که این عادتِ مدرسهای را بشکنی که فکر میکنی کلمههای بزرگ مهمترن. توی ریدینگ آیلتس، آن کلمهی کوچیکی که فقط دو بار توی متن میآید، آن کلیدواژهی توئه.
لایهی سوم — فعل را اسکن نکن، خانوادهش را حدس بزن
فعلهای سوال، تقریبا همیشه پارافریز میشوند. تقریبا یعنی ۸۵ درصد مواقع. اسکن کردنشون شکستخوردست از طراحی.
یک سوالِ ساده. "What caused the bridge to fail?". خیلی از دانشجوها چه میکنند؟ میروند توی متن سرچ میکنند caused. اگر پیدا نکردن، سرچ میکنند fail. این یک اشتباهِ تکنیکی محضه. متنِ ریدینگ آیلتس، تقریبا هیچوقت همان فعلی که توی سوال هست را نمینویسد. میگوید led to، resulted in، triggered، was responsible for. هر چیزی جز caused. این یک قانونِ نوشتهنشدهست که آزمون از خودش گذاشته: فعل عوض میشود.
این قانون را که فهمیدی، تکنیکت عوض میشود. به جای اینکه فعل را سرچ کنی، باید قبل از اینکه چشمت برود توی متن، سه تا حدس بزنی — سه تا مترادف یا همخانواده برای فعلِ سوال. برای caused، توی ذهنت میگویی: led to، triggered، resulted in. این میشود خانوادهی علّی. سه ثانیه میگیرد. حالا چشمت برای سرچ کردن آمادهست — نه برای دنبالِ یک کلمه، بلکه برای دنبالِ یک خانواده. هر کدومشون توی متن باشد، چشمت میگیرتش. این تفاوتِ بین یک دانشجوییه که caused را ۵ بار توی متن جستجو میکند و چیزی پیدا نمیکند، با یک دانشجویی که بدون فکر، میرسد به led to و میفهمد که اینجاست.
قسمت خوبِ ماجرا این است که فعل برای سرچ نیست، برای تاییده. تو نمیروی توی متن دنبالِ فعل بگردی. میروی دنبالِ اسمت — مثلا bridge. وقتی پیداش کردی، یک نگاه به جمله میاندازی و میبینی متن چه فعلی استفاده کرده. اگر از خانوادهای که توی ذهنت بود آمده، این جواب توئه. اگر یک فعلِ کاملا متفاوت آمده، باید مطمئن بشوی که این جمله جوابِ سوال نیست و باید سرچت را ادامه بدی. فعل، چراغِ تاییده، نه قطبنمای جستجو.
لایهی چهارم — limiterها، کلمههایی که جواب را میچرخانند
limiterها کلمههای ریزِ خطرناکن. تا وقتی دورشون مربع نکشی، چشمت ازشون رد میشود.
اجازه بده با یک مثال شروع کنم. سوال این: "Smith was the only researcher who supported the theory.". این جمله True ـه یا False؟ توی متن میگردی، میرسی به یک جمله: "Smith and Garcia were the researchers who supported the theory.". خیلی از دانشجوها این را میبینند و میگویند «خب جوابش True ـه، چون اسمِ Smith آمده، حرفِ supported the theory هم آمده». این یک خطایِ کلاسیکه. کلمهی only توی سوال، کلِ معنا را عوض کرده. سوال نمیگوید «آیا Smith از این تئوری حمایت کرد؟». سوال میگوید «آیا Smith تنها کسی بود که حمایت کرد؟». متن میگوید نه، Garcia هم بوده. پس جواب Falseه.
limiterها یک دسته از کلمههان که جوابِ یک سوال را میچرخانند. چهار خانواده دارند. اول، انحصار — only، solely، exclusively. دوم، مطلقها — always، never، all، none. سوم، ترتیب — first، last، primary، main. چهارم، تناوب — most، majority، rarely، sometimes. این کلمهها به نظر بیضرر میرسند، چون کوچیکن و انگار صرفا حرفِ ربط ان. ولی هر کدومشون توی یک سوالِ TFNG (True / False / Not Given) یا multiple-choice، اگر نقض بشود، جواب را از True به False میچرخاند. تقریبا ۲۰ درصد از اشتباههای TFNG ـه به همین خاطره.
سوال میگوید only Smith. متن میگوید Smith و Garcia. تو فقط Smith را دیدی و گفتی True. کلمهی only را ندیدی، چون کوچیک بود.
دورِ only توی سوال مربع کشیدی. این کارِ فیزیکی باعث شد چشمت روش حساس بشود. توی متن دیدی Garcia هم آمده. limiterِ سوال نقض شده. False.
یک عادتِ کوچیک بهت پیشنهاد میدهم — دورِ هر limiter توی سوال، مربع بکش. نه دایره، نه خط زیرش، مربع. این کارِ ۲ ثانیهست. ولی همین کارِ فیزیکی، یک اتفاقِ ذهنی توش هست. وقتی دستت دارد مربع میکشد، چشمت دارد میگوید «این کلمه فرق دارد». این مربع، هر بار که توی متن رسیدی به جوابِ احتمالی، یادآوری میکند که قبل از اینکه True بزنی، آن شرطِ limiter را هم تایید کن. limiterِ بدونِ مربع، گم میشود. limiterِ مربعکشیده، گم نمیشود.
عادتِ کوچیک — ۱۲ ثانیه، سه پاس، یک مداد
قسمت تند ماجرا را گفتم، اجازه بده خوبشم بگویم. اینکه چهار لایهی کلیدواژه هست، شاید اول به نظر زیاد بیاید. ولی توی عمل، تو این کار را با یک ریتمِ خیلی ساده انجام میدهی. سه پاس روی هر سوال، با یک مداد. ۱۲ ثانیه برای هر سوال.
پاسِ اول — ۵ ثانیه — دایره دورِ اَنکر. پاسِ دوم — ۵ ثانیه — خط زیرِ اسمِ موضوع و فعل. پاسِ سوم — ۲ ثانیه — مربع دورِ limiter. تمام.
سه شکلِ متفاوتِ علامتگذاری، برای سه کارکردِ متفاوتِ کلمه. دایره برای کلمهای که توی متن سرچش میکنی. خط برای کلمهای که توی ذهنت نگهش میداری برای تایید. مربع برای کلمهای که شرطِ سوال را میسازد. وقتی یک سوال این سه تا علامت را با هم داشته باشد، هر بار که چشمت بهش میخورد، یک نقشهی کوچیکه از کاری که باید بکنی. توی درسهای بعدی، مدلِ سوالهای مختلف را توضیح میدهم — multiple choice، matching headings، summary completion. ولی همهشون ورودیشون یک چیزه: همین ۱۲ ثانیهی سهپاسی.
یک چیزِ دیگر هم بگویم. روزِ اول این ۱۲ ثانیه طول میکشد. عادت نکردی. باید فکر کنی که کدام اَنکره، کدام اسمِ موضوعه. ولی توی هفتهی چهارم، همین کار را توی ۴ ثانیه انجام میدهی. درست مثلِ رانندگی — روزِ اول گیج بودی که گاز چیست و کلاچ کجاست، الان دیگر نمیفهمی داری چه میکنی، فقط میکنی. این عادت هم همین است. ۵ سوال در روز برای ۲۸ روز. روزِ اول سخت، روزِ بیستوهشتم اتوماتیک. این یک قراردادِ سیروزه با خودته. میتوانی از سوالهای همین مقاله شروع کنی — توی بخشِ پایین، شش تا سوال هست. روش شش تا، همین سه پاس را با یک مداد روی کاغذ بزن.
درسِ بعدی، اولین مدلِ سوال را با هم میبینیم — multiple choice. آن درسه که نشان میدهد این ۱۲ ثانیه روی یک سوالِ واقعیِ کمبریج، چطور تبدیل میشود به یک جوابِ درست. ولی قبلش، تستِ ششگزینهای پایین را بزن. میخواهم مطمئن بشم چشمت روی این چهار لایه تربیت شده.