Home › About
ABOUT
من فرهادم.
معلم آیلتس. از سال ۸۷ دارم درس میدهم — و هنوز دارم سعی میکنم اسم کاری که میکنم رو پیدا کنم.
سلام.
من فرهاد هستم.
همونی که اولهای کارم، بچهها ازش میپرسیدن، خودت آیلتس چند شدی؟ جالب اینجاست که این سوال، انقدر تکرار شد، تا بعد از چند سال آموزش، یکی از دانشجوهام آیلتس ۸ شد.
از آن به بعد، دیگر هیچ کس از من این سوال را نپرسید. در حالیکه من همیشه آماده بودم راستش را بگویم!
من فرهاد هستم، همونی که سال ۸۷ که تازه کارم را شروع کرده بودم، دوست داشتم شاگردهام بهم بگویند استاد.
ولی نمیگفتن…
نهایتا بهم میگفتند تیچر… که اونم دوست نداشتم.
چند سال گذشت، بعد از اینکه چند تا از بچهها نمرههای خوب آوردن، همان موقع که شاگردهام به صورت ناخودآگاه شروع کردن مرا به دیگران معرفی کردن… دقیقا همان سالها بود که بچهها بهم میگفتند استاد.
جالب میدانی چیست؟ از همانجا شروع کردم بهشون میگفتم: به من نگین استاد! با تعجب میپرسیدن، خوب چی بگویم؟ میگفتم: اسمم فرهاده، فامیلم میرسعیدی.
به ندرت مرا به اسم، یا فامیل صدا میکردند. همان استاد را ادامه میدادند. به مسئول دفترم گفته بودم: موقع معرفی من نگو استاد. نمیگفت. ولی دانشجوها باز خودشون میگفتند، و این ماجرا بدجوری روی اعصابم بود.
سالها گذشت، من دیگر بیخیال اصرار به این شده بودم که به من چی بگویند و چی نگن. و این لابهلا یواش یواش بعضیها مرا به اسم یا فامیل صدا کردن. اصلا انگار سیستم دنیا این جوریه که راحت بگیرش، کمتر بهت سخت میگیرد. و احتمالا برعکس هم…
من کلا فکر زیاد میکنم. راجع به فکر کردنهامم فکر میکنم. نه که خفن باشم ها! نه، خیلی موقعها هم مایهی بدبختی و فلاکت شده. صرفا دارم مدل کارکرد ذهنم را برات توصیف میکنم.
همیشه به این فکر میکردم که چرا من انقدر نسبت به ماجرای استاد، حساسیت نشان میدهم. اوایل فکر میکردم دوست دارم کول باشم و صمیمی دیده بشم. بعدها فکر کردم دوست ندارم بهم بگویند استاد، چون باعث میشود یادگیریم متوقف بشود. و البته کلی فکرهای دیگر که صادقانه باید بگویم همهش دروغ بود.
فکر میکنم الان بعد از تقریبا ۱۸ سال جوابش را پیدا کرده باشم. دقت کن. فکر میکنم تازه…
من دوست نداشتم بهم بگویند استاد، چون واقعا تصورم راجع به خودم این بود که من معلم خیلی خاصی هم نیستم، چه برسد به استاد.
همیشه، اسم استاد برام یک وزن خاصی بود، یک مدلی قابل ستایش و حتی مقدس بود.
واقعیتش این است که من خودمو هنوز هم استاد نمیدانم. گاردی ندارم راجع به اینکه کی چی مرا صدا میکند، اما من واقعا استاد نیستم.
من خودمو بین معلمها هم، معلم خفن یا حتی خوبی نمیبینم. نهایتا یک معلم معمولی میبینم.
شاید این حس را داشته باشی که وقتی ویدئوهای من را میبینی، یا وقتی توی کلاسم بودی، هیچ کس آن موضوع را مثل من بهت درس نداده بود.
برای اینکه باور کنی حرفهای قبلیم راجع به معلم معمولی بودن، از سرِ تواضع و این حرفها نبوده، باید بهت بگویم، حست درست بوده. (احتمالا) هیچ کس مثل من توی کلِ زندگیت، آن مفاهیم پیچیده را، یک طوری بهت نمایش نداده بوده که انقدر راحت ازش عبور کنی.
آره. این، منم. من توی این کار که نمیدانم عنوانش چیست، به جرات بهترین هستم.
و چیزی که اسم ندارد، به یک موضوع نمیچسبد. برای همین این کار را، قبلِ آیلتس، جاهای دیگری هم کردهبودم که هیچ ربطی به انگلیسی نداشتن. آیلتس آخریِ این لیسته، نه همهش.
نمیشینم لیستِ مدرک و سابقه ردیف کنم. آن چیزی که میخواهی بدانی را بهت نمیگوید. کاری که میکنم رو نمیشود رو کاغذ دید — فقط میشود نتیجهشو دید. نتیجههاش هم اونجان.
معمولی و خوب و استاد نه… بهترین.
اجازه بده یک داستان برات بگویم.
سال حدود ۹۶ بود که یک دانشجو داشتم به اسم فاطمه سعادتمند. یک دختر بیست و چند ساله، به غایت باهوش، دقیق، ساده، که مجهز به یک کامپیوتر کوانتومی برای تحلیل مسائل بود (و هست). در واقع آن سیستم کوانتومی، مغزشه و مدل کارکردش.
ازش پرسیدم چی شد که اومدی پیش من؟
گفت: یک جملهای که توی بایوی اینستاگرامتون نوشته بودین.
جملههه این بود:
من از تو نسخهای خلق میکنم، که قبل از برخورد با من، وجود داشته، ولی اجازه زندگی نداشته.
یادمه وقتی آن جمله را مینوشتم، انقدرها جدی نگرفته بودمش.
فاطمه رفت ارشد خوند، بعد کرونا حمله کرد به زندگیمون. دقیقا توی همان خر تو خری تصمیم گرفت کلاسش را با من شروع کند.
شروع کرد، به خاطر پایاننامه، دورهش چند ماهی بیشتر کش آمد، در نهایت دفاع کرد، آیلتس ۷.۵ شد، رفت ونکوور.
METHOD
کاری که میکنم.
من فکر میکنم آیلتس، با توجه به اینکه برای بعضیها یک سد به حساب میآید، برای من سند خوبی بود که بفهمم دقیقا چی کار میکنم.
کاری که من میکنم این است: یک موضوعی که به نظر سد بزرگی میآید رو، طوری سادهش میکنم که بهش دیگر به چشم سد نگاه نمیکنی. نهایتا یک پل روی یک رودخونه میبینی که باید از روش رد شی و مرحلهی بعدِ زندگیت شروع بشود.
بخواهم دقیقتر بگویم، من چنین تواناییای ندارم که سد را بخواهم تبدیل به چیز دیگری کنم. نمیکنم. من صرفا تو را تبدیل به کسی میکنم که به همان سد نگاه میکنی، ولی سد نمیبینی، به جاش یک پل روی رودخونه میبینی که باید از روش رد شی.
من چنین تواناییای ندارم که سد را بخواهم تبدیل به چیز دیگری کنم. نمیکنم.
آیلتس، الان همان سدیه که جلوی توئه. و کاری که من بلدم، همین است — کمکت کنم پل را ببینی.
این فکرها را وقتی داشتم پیادهروی میکردم، با خودم مرور میکردم. یک پارک سرِ راهم سبز شد، روی جدول، زیرِ سایه نشستم و نوشتم. تا پیادهروی بعدی، مراقب خودت باش.
— فرهاد
من از تو نسخهای خلق میکنم،
که قبل از برخورد با من،
وجود داشته،
ولی اجازه زندگی نداشته.